2013-03-21 ساعت 21:44
سفرناممو از روز مصاحبه شروع می کنم چون بحثای دیگه مثل مدیکالو همه بارها خوندین و اینقد سادس که اصلا لازم نیس بهش فکر کنید
فقط روزی که واسه جواب مدیکال میرید اصل پاسپورتو ببرید، چون دیدم یه نفر نیاورده بود و بهش ندادن.
صبح روز مصاحبه خیلی هم زود از خواب پا نشدم چون می دونستم سر ساعت از افراد همون ساعت می خوان که صف ببندن و اون موقع مهم نیس کی رسیدی مقابل سفارت(چون باید اونجا بایستی تا وقتی از گروههای مختلف مثل لاتاری بخوان برید و بغل در ورودی صف ببندید)، اما اون موقع که اعلام صف بستن کردن با دویدن تو چند ثانیه می تونی جلوتر بیفتی که نهایتا فرق زیادی هم نمی کنه
خلاصه کسایی که از یه ساعت زودتر اونجا بودن فقط کلافه بودن و سرما و انتظاراذیتشون کرده بود. خیلی روز سردی بود، من لباس کافی پوشیده بودم ویه ربع زودتر از ۸ که وقت مصاحبم بود رسیدم، سر ساعت ۸ اول لاتاری های ساعت ۸ رفتن صف بستن، بعد بقیه مصاحبه های ساعت ۸ که منم جزوشون بودم.
بعد از سکیوریتی مدارک رو(شامل شواهد و اصل ها) تحویل دادم، مصاحبه انگلیسی رو انتخاب کردم و شمارمو دریافت کردم. وارد سالن انتظار شدم پر از صندلی و چندین باجه. یعنی در حال نشستن پشت به باجه ها هستی و یک بورد مقابلت هست که شمارت و شماره باجه ای که باید بهش بری رو نشون می ده همراه با یه صدای دینگ زمانی که شماره جدیدی رو نمایش می ده.
بار اول که شمارمو نشون داد به یه باجه رفتم که فک کردم انگشت نگاریه (چون همه لاتاریها اول انگشت نگاری می رفتن) ولی مدارک اضافی رو بهم پس داد، مثلا ترجمه شناسنامه و کارت ملی جدید رو هم برده بودم قدیمیارو پس داد، تکس های ۲۰۱۲ رو پس داد گفت لازم نیس مدارک محل کار و چند تا چیز دیگه چون کلا من خیلی مدارک اسپانسر برده بودم که خیالم راحت باشه. خلاصه گفت بشین دوباره تا شمارتو ببینی.
بار دوم که شمارمو دیدم رفتم باجه انگشت نگاری و بعد از اون انتظار طولانی برای مصاحبه شروع شد، همه اونهایی که بعد از من هم میومدن مصاحبه می شدن و می رفتن و من اصلا متوجه زمان نبودم، برای اولین بار توی زندگیم فرق یک ساعت و ۵ دقیقه هم درک نمی کردم و هر بار ساعت رو نگاه می کردم تعجب می کردم، خلوت شدن سالن اضطرابمو بیشتر می کرد، نگاههایی که خوشحال بودن قبل مصاحبه و براشون آرزوی یه ضرب گرفتن می کردم و دونه دونه با نگاه ناراحت از چک خوردن ازم خداحافظی می کردن. صدای دینگ شماره جدید روی بورد الان بلند تر شده بود چون جمعیت و همهمه اول سالن کم شده بود. دینگ دینگا رشته فکرامو بهم می ریخت. تمام مدت به حرفای نامزدم که صبح برای آرزوی موفقیت بهم زنگ زده بود فکر می کردم، صداش که بهم می گفت شیما بهت قول می دم یه ضرب می گیری و می دونی که من هیچ وقت الکی قول نمی دم، اون آفیسر فقط کافیه به چشمای تو نگاه کنه و این تنها چیزی از پروسه ویزاس که باقی مونده، فقط خودت باش و مثل همیشه اعتماد به نفس داشته باش، بهش می گفتم اگه ایرانی نبودم و این سخت گیریها راجع به ایرانیا نبود که استرسی نداشتم، بهم گفت امروز اگه یک نفر از در سفارت خوشحال بیاد بیرون اون تویی و اینو چند ساعت دیگه می فهمی. این حرف تو تمام اون ۳،۴ ساعت انتظار تو گوشم تکرار می شد و باعث می شد چک خوردن این همه آدم باعث نشه خودمو ببازم. ساعت داشت نزدیک ۱۲ میشد و دینگای آخر انگار قلبمو چنگ می زد. بالاخره شمارمو دیدم.
وقتی پا شدم به سمت باجه برم احساس کردم استرس ندارم انگار همش تا قبل از شماره بود، خیلی با انرژی سلام کردم به آفیسرم که یه مرد جوون خیلی خوش برخورد بود. بهم گفت خیلی منتظر شدی؟ گفتم آره تقریبا فکر کردم که منو یادتون رفته، خندید و گفت ما هیچ کسو یادمون نمی ره. بعد گفت اشکالی نداره قسم بخوری؟ گفتم حتما فقط تو یکی از فرما نوشتم مارچ قصد رفتن دارم که بلیطی واسش نگرفتم و قطعی نبود. گفت هیچ اشکالی نداره. دستم و بالا بردم و قسم خوردم. بعد گفت خب پس تو و این پسر آمریکایی، یه لبخند زد و گفت برام بگو، گفتم البته پدرش ایرانیه، گفت اینجا که می گه کلا آمریکاییه، بعد براش توضیح دادم که پدر ایرانیو مادرآمریکاییش تو بچگیش از هم جدا شدن و مادرش و پدر خوندش آمریکایین ولی در حقیقت دورگه است. بعد تایید کرد حرفامو چون کپی پاسپورت ایرانیش و اسم پدرشو چک کرد و شروع کرد تایپ کردنو کلا بعد هر جواب من لبخند می زد و تایپ می کرد برای چند ثانیه. پرسید چرا اومد ایران ۳ سال پیش گفتم می خواس پدرشو عمه های ایرانیشوبعد سالها ببینه و کلا ببینه ایران چیه وچه جوریه، گفت فارسی چیزی بلده، گفتم نه اون چند ماهی که موند یکم سعی کردیم یاد بگیره ولی خیلی سختش بود، بعد خندید و از فارسی یاد گرفتن خودش گفت، بهش گفتم فارسی حرف زدنشو شنیدم وقتی داش با نفر قبلی مصاحبه می کرد و به نظرم خیلی خوب بود، گفت بالاخره بیشتر متقاضیای این سفارت ایرانین و باید اونا بلد باشن، اونم از انگلیسی من تعریف کرد و گفت کجا یاد گرفتی، الانم زبان درس می دی؟ کلا از سفرام پرسید، کارو درس و... بعد گفت کدوم ایالت می خواید زندگی کنید، عروسی و کجا می گیرید، گفتم ایران نمی گیریم، قبلشم خواستگاریو پرسید که گفتم کاملا آمریکایی بود و مراسم سنتی ایرانی نداشتیم ولی یه مراسم خانوادگیم تو ایران می خوایم بگیریم که منتظر ویزا بودیم، یعنی می خواد بیاد ایران و با هم بریم. واسه همین اینقد(یه سال) صبر کردیم، چون سالی یه بار بیشتر نمی تونه وارد ایران شه، سر تکون داد و گفت می دونم، به خاطر سربازی، گفتم می خواس سربازیشو بخره و بمونه یه سال به خاطر من ولی پدرش اصرار داش که بره و از درسش عقب نمونه، وقتی واسه اولین بار رفت خیلی وحشتناک بود، چون عاشق هم شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم، از رفتنش که می گفتم چشام خیس شده بود ولی سعی می کردم جلو خودمو بگیرمو لبخند بزنم، لبخند زد و گفت فکر می کنی الان بیداره؟ گفتم مطمئنم بیداره، شاید خونوادشم بیدار باشن، گفت برو بهش زنگ بزن بگو که انتظار تموم شد... داشتم از خوشحالی بال در می آوردم، گفتم باورم نمیشه، گفت من هیچ مشکلی تو ویزای تو نمی بینم، با بغض هی تشکر می کردم، گفتم نمیدونی این واسه من چه معنی داره، دو سه بار مدارکیو که پس داد و زمین انداختم از خوشحالی، گفتم عذر می خوام من خیلی هیجان زده ام، خندید و گفت عکسای قشنگتون یادت رفت برداری، واقعا نفمیدم چطوری همه چیو جمع کردم، اونم فقط لبخند می زد و می گفت برو بهش زنگ بزن...
امیدوارم چیزایی که نوشتم به دردتون بخوره همراهای مهاجرسرایی عزیزم، مرسی از همه همفکریا و کمکا
.... الان که به قبل از مصاحبه فکر می کنم می بینم اون روزا هم قشنگ بوده نه اینکه بخوام برگردم و انتظار بکشم نه، ولی حتی روزای سخت بعد از اینکه به هدفت برسی با ارزش می شه، انگار باعث میشه شادی الانم بیشتر شه، چون قدر خیلی چیزارو الان می دونم که اگه راحت به دست میومد حسشم نمی کردم، از ته ته دلم برای همه کسایی که پروسه ویزا باعث شده از همراه زندگیشون دور باشن آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم انتظارهمه سریعتر به نتیجه برسه

صبح روز مصاحبه خیلی هم زود از خواب پا نشدم چون می دونستم سر ساعت از افراد همون ساعت می خوان که صف ببندن و اون موقع مهم نیس کی رسیدی مقابل سفارت(چون باید اونجا بایستی تا وقتی از گروههای مختلف مثل لاتاری بخوان برید و بغل در ورودی صف ببندید)، اما اون موقع که اعلام صف بستن کردن با دویدن تو چند ثانیه می تونی جلوتر بیفتی که نهایتا فرق زیادی هم نمی کنه

بعد از سکیوریتی مدارک رو(شامل شواهد و اصل ها) تحویل دادم، مصاحبه انگلیسی رو انتخاب کردم و شمارمو دریافت کردم. وارد سالن انتظار شدم پر از صندلی و چندین باجه. یعنی در حال نشستن پشت به باجه ها هستی و یک بورد مقابلت هست که شمارت و شماره باجه ای که باید بهش بری رو نشون می ده همراه با یه صدای دینگ زمانی که شماره جدیدی رو نمایش می ده.
بار اول که شمارمو نشون داد به یه باجه رفتم که فک کردم انگشت نگاریه (چون همه لاتاریها اول انگشت نگاری می رفتن) ولی مدارک اضافی رو بهم پس داد، مثلا ترجمه شناسنامه و کارت ملی جدید رو هم برده بودم قدیمیارو پس داد، تکس های ۲۰۱۲ رو پس داد گفت لازم نیس مدارک محل کار و چند تا چیز دیگه چون کلا من خیلی مدارک اسپانسر برده بودم که خیالم راحت باشه. خلاصه گفت بشین دوباره تا شمارتو ببینی.
بار دوم که شمارمو دیدم رفتم باجه انگشت نگاری و بعد از اون انتظار طولانی برای مصاحبه شروع شد، همه اونهایی که بعد از من هم میومدن مصاحبه می شدن و می رفتن و من اصلا متوجه زمان نبودم، برای اولین بار توی زندگیم فرق یک ساعت و ۵ دقیقه هم درک نمی کردم و هر بار ساعت رو نگاه می کردم تعجب می کردم، خلوت شدن سالن اضطرابمو بیشتر می کرد، نگاههایی که خوشحال بودن قبل مصاحبه و براشون آرزوی یه ضرب گرفتن می کردم و دونه دونه با نگاه ناراحت از چک خوردن ازم خداحافظی می کردن. صدای دینگ شماره جدید روی بورد الان بلند تر شده بود چون جمعیت و همهمه اول سالن کم شده بود. دینگ دینگا رشته فکرامو بهم می ریخت. تمام مدت به حرفای نامزدم که صبح برای آرزوی موفقیت بهم زنگ زده بود فکر می کردم، صداش که بهم می گفت شیما بهت قول می دم یه ضرب می گیری و می دونی که من هیچ وقت الکی قول نمی دم، اون آفیسر فقط کافیه به چشمای تو نگاه کنه و این تنها چیزی از پروسه ویزاس که باقی مونده، فقط خودت باش و مثل همیشه اعتماد به نفس داشته باش، بهش می گفتم اگه ایرانی نبودم و این سخت گیریها راجع به ایرانیا نبود که استرسی نداشتم، بهم گفت امروز اگه یک نفر از در سفارت خوشحال بیاد بیرون اون تویی و اینو چند ساعت دیگه می فهمی. این حرف تو تمام اون ۳،۴ ساعت انتظار تو گوشم تکرار می شد و باعث می شد چک خوردن این همه آدم باعث نشه خودمو ببازم. ساعت داشت نزدیک ۱۲ میشد و دینگای آخر انگار قلبمو چنگ می زد. بالاخره شمارمو دیدم.
وقتی پا شدم به سمت باجه برم احساس کردم استرس ندارم انگار همش تا قبل از شماره بود، خیلی با انرژی سلام کردم به آفیسرم که یه مرد جوون خیلی خوش برخورد بود. بهم گفت خیلی منتظر شدی؟ گفتم آره تقریبا فکر کردم که منو یادتون رفته، خندید و گفت ما هیچ کسو یادمون نمی ره. بعد گفت اشکالی نداره قسم بخوری؟ گفتم حتما فقط تو یکی از فرما نوشتم مارچ قصد رفتن دارم که بلیطی واسش نگرفتم و قطعی نبود. گفت هیچ اشکالی نداره. دستم و بالا بردم و قسم خوردم. بعد گفت خب پس تو و این پسر آمریکایی، یه لبخند زد و گفت برام بگو، گفتم البته پدرش ایرانیه، گفت اینجا که می گه کلا آمریکاییه، بعد براش توضیح دادم که پدر ایرانیو مادرآمریکاییش تو بچگیش از هم جدا شدن و مادرش و پدر خوندش آمریکایین ولی در حقیقت دورگه است. بعد تایید کرد حرفامو چون کپی پاسپورت ایرانیش و اسم پدرشو چک کرد و شروع کرد تایپ کردنو کلا بعد هر جواب من لبخند می زد و تایپ می کرد برای چند ثانیه. پرسید چرا اومد ایران ۳ سال پیش گفتم می خواس پدرشو عمه های ایرانیشوبعد سالها ببینه و کلا ببینه ایران چیه وچه جوریه، گفت فارسی چیزی بلده، گفتم نه اون چند ماهی که موند یکم سعی کردیم یاد بگیره ولی خیلی سختش بود، بعد خندید و از فارسی یاد گرفتن خودش گفت، بهش گفتم فارسی حرف زدنشو شنیدم وقتی داش با نفر قبلی مصاحبه می کرد و به نظرم خیلی خوب بود، گفت بالاخره بیشتر متقاضیای این سفارت ایرانین و باید اونا بلد باشن، اونم از انگلیسی من تعریف کرد و گفت کجا یاد گرفتی، الانم زبان درس می دی؟ کلا از سفرام پرسید، کارو درس و... بعد گفت کدوم ایالت می خواید زندگی کنید، عروسی و کجا می گیرید، گفتم ایران نمی گیریم، قبلشم خواستگاریو پرسید که گفتم کاملا آمریکایی بود و مراسم سنتی ایرانی نداشتیم ولی یه مراسم خانوادگیم تو ایران می خوایم بگیریم که منتظر ویزا بودیم، یعنی می خواد بیاد ایران و با هم بریم. واسه همین اینقد(یه سال) صبر کردیم، چون سالی یه بار بیشتر نمی تونه وارد ایران شه، سر تکون داد و گفت می دونم، به خاطر سربازی، گفتم می خواس سربازیشو بخره و بمونه یه سال به خاطر من ولی پدرش اصرار داش که بره و از درسش عقب نمونه، وقتی واسه اولین بار رفت خیلی وحشتناک بود، چون عاشق هم شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم، از رفتنش که می گفتم چشام خیس شده بود ولی سعی می کردم جلو خودمو بگیرمو لبخند بزنم، لبخند زد و گفت فکر می کنی الان بیداره؟ گفتم مطمئنم بیداره، شاید خونوادشم بیدار باشن، گفت برو بهش زنگ بزن بگو که انتظار تموم شد... داشتم از خوشحالی بال در می آوردم، گفتم باورم نمیشه، گفت من هیچ مشکلی تو ویزای تو نمی بینم، با بغض هی تشکر می کردم، گفتم نمیدونی این واسه من چه معنی داره، دو سه بار مدارکیو که پس داد و زمین انداختم از خوشحالی، گفتم عذر می خوام من خیلی هیجان زده ام، خندید و گفت عکسای قشنگتون یادت رفت برداری، واقعا نفمیدم چطوری همه چیو جمع کردم، اونم فقط لبخند می زد و می گفت برو بهش زنگ بزن...
امیدوارم چیزایی که نوشتم به دردتون بخوره همراهای مهاجرسرایی عزیزم، مرسی از همه همفکریا و کمکا


نوع ویزا: K1
اولین اقدام: انتهای مارچ ۲۰۱۲
اپرووال: ابتدای سپتامبر ۲۰۱۲
مصاحبه: ابتدای مارچ ۲۰۱۳(آنکارا)- ویزا یک ضرب
مقصد: سن فرنسیسکو
اولین اقدام: انتهای مارچ ۲۰۱۲
اپرووال: ابتدای سپتامبر ۲۰۱۲
مصاحبه: ابتدای مارچ ۲۰۱۳(آنکارا)- ویزا یک ضرب
مقصد: سن فرنسیسکو