کانال تلگرام مهاجرسرا
https://t.me/mohajersara







##### هشدار #####
به تاریخ ارسال مطالب دقت فرمایید.
شرایط و وضعیت پروسه ویزا دائم در حال تغییر است و ممکن است مطالب قدیمی شامل تغییراتی باشد.
بر ما چه گذشت، چه می گذرد؟
(2014-03-07 ساعت 02:12)baba manam sanaz نوشته:  نگا كن من و شما تقريبا با هم اقدام كرديم حالا به غير اقدام قبلي مون ،نگا كن شما يا سي سي رفتين مصاحبه و برگشتين حالا سي سي هم رفته من هنوز nvc هستم!خب منو ببين بشين سر جات!!Cool والا پارسال سيني٧ماهه رفت شيما هم همچنين اون موقع ديگه من بايد با توجه به تجربه تلخ گذشته خودم بكشم.قسمت هر موقع خدا مصلحت دونست ميريم. ايشالا به زودي امييييييييين.
به زودی شما هم اینجایی ساناز خانم مهربون خوش اخلاق Smile

اوه اوه بچه ها... الان لوله کش اومده دستشویی تعمیر کنه، منم تنهام و این یک فرصت طلائیه برای سوشالایز کردن Wink
نوع ویزا: K1---دریافت recipt number: ژانویه2013---سرویس سنتر: کالیفرنیا---اپروو: 16می 2013---دریافت دعوت نامه مصاحبه: 11ژوئن--- مصاحبه: ابوظبی---زمان: سپتامبر 2013---دریافت ویزا:سپتامبر 2013---ورود به آمریکا: فوریه 2014

سفرنامه من در ابوظبی برای دریافت ویزا
پاسخ
تشکر کنندگان: romance33 ، بازگشت ، baba manam sanaz ، twins ، sepideh jan ، Fahim3
وقتی که بچه بودم مادربزرگم یک قصه برای ما تعریف می کرد که من عاشق آن بودم. قصه مربوط به یک دختر جوانی می شد که توسط یک دیو ربوده شده بود. آن دیو بد سیرت دختر زیبا را دزدید و او را با خودش به درون یک چاه عمیق برد چون آن قدیم ها امکانات نبود و دیوها مجبور بودند که خانه های خودشان را در ته چاه بسازند. دختر که در زمان ربوده شدن در زیر یک درخت سیب ایستاده بود طبق معمول هر روز در آن ساعت با یک پسر جوان و خوش تیپ قرار داشت و منتظر او ایستاده بود. یک پیام اخلاقی این داستان هم همین بود که اگر آدم با یکی یواشکی قرار بگذارد دیو می آید و او را با خودش به ته چاه می برد. خلاصه آن دختر وقتی که توسط دیو ربوده شد و از دست او آویزان بود و هی جیغ و فریاد می کرد به عقلش رسید که گل سرهای زیادی که به سرش بود را بر روی زمین بیندازد و برای آن پسر علامت بگذارد تا او بیاید و او را نجات دهد. من هم از مادربزرگم پرسیدم که مگر آن دختر چند تا گل سر داشت و او هم جواب داد که نگران نباش زیاد داشت. القصه پسر به زیر درخت سیب می رسد و می بیند که دختر نیست. اول فکر می کند که مبادا دختر او را سر کار گذاشته است ولی بعد متوجه شد که او اصلا در ایران زندگی نمی کند و موضوع قصه مال هزاران سال پیش است و مکان آن هم افسانه ای است بنابراین نگران دختر شد. سپس به دور و برش نگاه کرد و متوجه گل سرهای دختر شد که به روی زمین افتاده بود. او آن گل سرها را تعقیب کرد و رفت و رفت تا رسید به دهانه یک چاه بزرگ که درونش کاملا تاریک و سیاه بود. پسر زنگ زد به دوستش نه ببخشید آن زمان که موبایل نبود پسر سوار اسبش شد و به تاخت به ده برگشت و یک طناب دراز برداشت و به نوکرش هم گفت که بر ترک اسب بنشیند. ظاهرا آن پسر وضعش خوب بود که نوکر داشت بله دیگر اگرنه آن دختر عمرا در زیر دخت با او قرار می گذاشت. به هر حال آن دو به سر چاه می رسند و آن پسر یک سر طناب را به کمر نوکرش گره می زند و می گوید من تو را به ته چاه می فرستم که ببینی چه خبر است. بعد از این که نوکر به اواسط چاه رسید شروع کرد به داد و بیداد که آی سوختم آی سوختم من را بکش بالا. پسر او را سریع بالا کشید و گفت چه شد؟ نوکر گفت ای به قربانتان بگردم آن پایین در چاه جهنمی بر پا است که نگو و نپرس. چنان داغ است که آدم به یاد آتش جهنم می افتد. پسر می گوید بیا بالا ببینم و سپس سر طناب را به دور کمر خودش بست و گفت من را به پایین چاه بفرست. نوکر گفت ای آقا بی خیال شو این همه دختر حالا گیر دادی به آن یکی که ته چاه هست و اصلا معلوم نیست زنده باشد؟ چون آن پایین خانه دیو است حتما تا حالا او را خورده است. پسر گفت حرف زیادی نباشد و من را به ته چاه بفرست. بعد به نوکر گفت اگر من داد و بیداد کردم و گفتم که من را بالا بکش تو به حرفم گوش نکن و من را همچنان به ته چاه بفرست. نوکر گفت آخر آقا من که نمی توانم حرف شما را گوش نکنم اگر شما بگویی که من شما را بالا بکشم مجبورم که اطاعت کنم. پسر گفت همین که گفتم از الآن به بعد وقتی که من را به ته چاه می فرستی اصلا به حرف من گوش نکن و حتی اگر گفتم که دارم می میرم تو اعتنایی نکن و من را به پایین بفرست. نوکر غرغر کنان گفت که باشد حالا که می خواهید خودتان را به خاطر یک دختر نفله کنید حرفی نیست. خلاصه نوکر طناب را به کمر پسر بست و او را به درون چاه فرستاد. همین که پسر در چاه پایین تر می رفت هوا داغ تر و داغ تر می شد و مثل این بود که او را در یک تنور روشن گذاشته بودند. دیگر نفسش در نمی آمد و داشت از درون گر می گرفت. خیلی مقاومت کرد ولی بالاخره طاقت نیاورد و شروع کرد به داد و بیداد و التماس کردن به نوکر که تو را به خدا من را بالا بکش. غلط کردم به حضرت عباس اشتباه کردم. جان مادرت من را بکش بالا. ولی نوکر می دانست که نباید به این ناله ها و فریادها گوش کند و باید همچنان او را به پایین بفرستد. خلاصه وقتی که پسر به ته چاه رسید تقریبا بیهوش بود ولی بعد به هوش آمد و دید که یک تونل زیرزمینی وجود دارد و وقتی چراغ قوه را روشن کرد نه ببخشید مشعل را روشن کرد دید که گل سر های آن دختر در امتداد تونل ریخته شده است.
حالا دیگر به بقیه داستان کاری ندارم ولی همیشه وقتی که در مهاجرت سختی می کشیدم به یاد این قصه می افتادم و به خودم می گفتم که من الآن همان پسره هستم که درون چاه دارم فریاد می کشم و ناله می کنم ولی چون قبل از مهاجرت به خودم گفته ام که سختی ها را تحمل می کنم پس باید ادامه بدهم و به ته چاه برسم. البته زیاد ربطی هم ندارد همین جوری یک قصه ای گفتم که حوصله تان سر نرود. بقیه اش را هم اگر خواستید بعدا برایتان می گویم!
با آرزوی موفقیت برای شما
پاسخ
سلام دوستای مجازی عزیز تر ار جانم.سی سی نازنین، کاملای دوست داشتنی،ساناز مهربون، رمانتیک آرام، ریتابانوی گلم، آرش خان قهرمان، عمو سعید دوست داشتنی مبصر کلاسTongue و بازگشت سری
میبینم یه شب تنهاتون گذاشتم چه غوغایی کردین اینجا.بابا صبر میکردین منم بیام خو.
@سی سی جان کمی صبر داشته باش تو برای رسیدن به این موقعیت سختی های زیادی رو تحمل کردی میدونم برای کسی که شیره، چند صباحی در قفس بدون در و قفل سخته.قفسی که تو توشی نه سقف داره و نه در و نه قفل.باید کمی بگردی تا راه رهایی از اون رو پیدا کنی.نامزدت هم گرفتاریش قابل درکه.اون قبل از تو اونجا زندگی میکرده و کار داره و برنامه زندگیش نوشته شدستوتو باید خودت رو کمی با اون تطبیق بدی تا شرایط به حالت نرمال برسه.ولی با تمام دلتنگی هات، برات صبر و روزه های خوبی رو آرزو میکنم.
@ساناز مهربون شما هم به زودی این مرحله ها رو پشت سر میزاری پس باید خودت رو برای مراحل بعدی آماده کنی.
@کاملای صبور و دوست داشتنی تجربه های شیرین و تلخت برای ما یه دنیا ارزش و اعتبار داره.برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
@ ریتابانوی گلم.من و شما که دستمان گردن همدیگه است.باشد که با هم و در یک زمان به بلاد کفر رهسپار شویمBig Grin
@آرش خان قهرمان، حضورتان در اینجا بسیار گرانبهاست.داستانتان گر چه طنز بود ولی نکته هایش همچو گهر پر بار.از دیدن متن هایتان در اینجا و لایک هایتان در زیر متون دوستان بر خود میبالم و افتخاریست برایم.
@بازگشت سری عزیز.وجود شما را هم در این تاپیک ارج مینهیم.یادتان باشد که کمیت مهم نیست کیفیت است که مهم است.( زن یا مرد بودن)Big Grin
@ عمو سعیدِ گل و بلبل و سنبل (سنبل ها را برای پای سفره هفت سین نگهدارید لازم میشود، اونوقت من دیگه پول ندارم واسه شما دوباره سنبل بخرم Big Grin) حضور چراغ بنفش شما هم در این تاپیک و لایک هایتان برای ما بسیار گرانبهاست.
ما هم که این وسط هویجیمTongue :عمو سعید این چه حرفیه؟!شما تاج سر هستین.ما خودمان نگفته از زندگی نباتی بسیار بسیار میترسیمBig Grin و تازه این "هر کسی" ها هم باید از زندگی نباتی بترسن.آقا اصلاً کی جرآت داره رو فرمایشات شما حرفی بزنه؟من ؟! اصلاً خودم میرم شما هل ندین.
به هر حال اگه صحبتی شد شما به بزرگواری خودتون ببخشین.ارادت بنده به شما بابت زحمات بسیار و لطف های بیکرانتان بسیار است.
@ همگی دوستان در پناه حق شاد و پاینده باشین.
منتظر شنیدن داستان من هم باشید.شاید بعد از شنیدنش یکمی به خودتون و شرایطتون امیدوار بشید.
ازدواجیF2A،تاریخ ارسال مدارک بهJuly 29,2013: USCIS،تاریخ دریافت رسید نامبر:August 6, 2013،PD: August 1,2013 approve:August 21,2013دریافت کیس نامبر: October 8, 2013،پرکردن فرم DS-261: 14 OCT 2013 ،پرداخت 88$: 21OCT 2013این داستان ادامه دارد (لطفا توی پیام خصوصی سوال مهاجرتی نپرسید)csc,ptt برای آنکارا
پاسخ
تشکر کنندگان: Saeedv13 ، battosai ، ffrfar ، سی سی ، بازگشت ، kamalir36 ، rs232 ، amjad ، lighter ، sib 24 ، baba manam sanaz ، denag ، kamela ، sepideh jan ، shabnam.84
(2014-03-07 ساعت 01:47)baba manam sanaz نوشته:  نه بابا منظورم از شما، كتوگوريتون! بود Big Grin يعني شما چيكاره ايد !؟از چه نوعش!!Cool منظورم ويزاس ها!!

من معمولا در محیط های مجازی هویت خودم را افشا نمی کنم. ولی به خاطر خواهر های گلم اینجا اینکار را می کنم.
رضا -30 -ساکن اصفهان-کارشناسی تکنولوژی شبکه های کامپیوتر و بار چهارم هست که لاتاری شرکت می کنم. Smile
10101110000010101001001100101001011101110       2018 010100111010010100101101000110110001010101  
پاسخ
تشکر کنندگان: romance33 ، kamalir36 ، rs232 ، lighter ، baba manam sanaz ، denag ، twins ، sepideh jan
(2014-03-07 ساعت 11:50)بازگشت نوشته:  رضا -30 -ساکن اصفهان-کارشناسی تکنولوژی شبکه های کامپیوتر و بار چهارم هست که لاتاری شرکت می کنم. Smile

دادا پس شومام همشهریننننننننBig Grin
ازدواجیF2A،تاریخ ارسال مدارک بهJuly 29,2013: USCIS،تاریخ دریافت رسید نامبر:August 6, 2013،PD: August 1,2013 approve:August 21,2013دریافت کیس نامبر: October 8, 2013،پرکردن فرم DS-261: 14 OCT 2013 ،پرداخت 88$: 21OCT 2013این داستان ادامه دارد (لطفا توی پیام خصوصی سوال مهاجرتی نپرسید)csc,ptt برای آنکارا
پاسخ
تشکر کنندگان: بازگشت ، kamalir36 ، rs232 ، lighter
(2014-03-07 ساعت 12:03)romance33 نوشته:  دادا پس شومام همشهریننننننننBig Grin

به به ، سلام همشهری خوبی؟!!!!!!! Smile
10101110000010101001001100101001011101110       2018 010100111010010100101101000110110001010101  
پاسخ
تشکر کنندگان: romance33 ، rs232 ، lighter
(2014-03-07 ساعت 12:07)بازگشت نوشته:  به به ، سلام همشهری خوبی؟!!!!!!! Smile

سلامِت باشین دادا.برا عید شیرمال و کرکی یارا آماده کونین که من دارم میاماBig Grin
ازدواجیF2A،تاریخ ارسال مدارک بهJuly 29,2013: USCIS،تاریخ دریافت رسید نامبر:August 6, 2013،PD: August 1,2013 approve:August 21,2013دریافت کیس نامبر: October 8, 2013،پرکردن فرم DS-261: 14 OCT 2013 ،پرداخت 88$: 21OCT 2013این داستان ادامه دارد (لطفا توی پیام خصوصی سوال مهاجرتی نپرسید)csc,ptt برای آنکارا
پاسخ
تشکر کنندگان: بازگشت ، kamalir36 ، rs232 ، lighter ، baba manam sanaz ، twins
(2014-03-07 ساعت 12:09)romance33 نوشته:  
(2014-03-07 ساعت 12:07)بازگشت نوشته:  به به ، سلام همشهری خوبی؟!!!!!!! Smile

سلامِت باشین دادا.برا عید شیرمال و کرکی یارا آماده کونین که من دارم میاماBig Grin

حتما تشریف بیارید در خدمت باشیم.ساناز،عمو سعید،آرش،سی سی، کاملا،رمانتیک را هم با خودتون بیارید . Wink
10101110000010101001001100101001011101110       2018 010100111010010100101101000110110001010101  
پاسخ
تشکر کنندگان: rs232 ، سی سی ، romance33 ، lighter ، baba manam sanaz ، Saeedv13 ، kamela ، twins
(2014-03-07 ساعت 12:15)بازگشت نوشته:  حتما تشریف بیارید در خدمت باشیم.ساناز،عمو سعید،آرش،سی سی، کاملا،رمانتیک را هم با خودتون بیارید . Wink
عمو سعید و آرش خان و کاملا جان که اونور آبین.ولی من حتماً میام.ساناز هم اگه بیاد که قدمش روی چشم ولی تا تهران اومد و یه سری به ما نزد.رمانتیک عزیز هم نمیدونم کجا هستن ولی خوشحالمون میکنن اگه بیان.تازه علی از قلم افتاد.علی آقا فکر نکنی شما رو یادم نیستا....Big Grin
ازدواجیF2A،تاریخ ارسال مدارک بهJuly 29,2013: USCIS،تاریخ دریافت رسید نامبر:August 6, 2013،PD: August 1,2013 approve:August 21,2013دریافت کیس نامبر: October 8, 2013،پرکردن فرم DS-261: 14 OCT 2013 ،پرداخت 88$: 21OCT 2013این داستان ادامه دارد (لطفا توی پیام خصوصی سوال مهاجرتی نپرسید)csc,ptt برای آنکارا
پاسخ
تشکر کنندگان: lighter ، بازگشت ، amjad ، kamalir36 ، baba manam sanaz ، Saeedv13 ، kamela
(2014-03-07 ساعت 04:09)rs232 نوشته:  . بقیه اش را هم اگر خواستید بعدا برایتان می گویم!

منتظر بقیه داستان هستیم ادامه بده.....Big GrinBig Grin
ارسال مدارک F2A (همسرم): 4Sep ,2013, رسید مدارک: 9Sep, 2013,  اپرو: 9Oct, 2013 , دریافت کیس نامبر (سفارت ابوظبی): 18Nov, 2013
پرداخت 22Nov, 2013: DS 261 $88  ,پرداخت 230$ :2013, Dec 11, ارسال مدارک: 2013, 19 Dec , تکمیل پرونده: 2014, 27 NVC) Jan). تاریخ مصاحبه 2015, Jun 3 , کلیر 1Sep, 2015Big Grin، تاریخ ویزا 2015, 9Sep
سفرنامه
لیست تمام مدارک ارسالی به USCIS , NVC ,و مدارک مدیکال و روز مصاحبه ویزای ازدواج Interview Questions+


پاسخ
تشکر کنندگان: baba manam sanaz ، romance33 ، sepideh jan
(2014-03-07 ساعت 23:09)sib 24 نوشته:  
(2014-03-07 ساعت 04:09)rs232 نوشته:  . بقیه اش را هم اگر خواستید بعدا برایتان می گویم!

منتظر بقیه داستان هستیم ادامه بده.....Big GrinBig Grin

ميخوايم. بگو!!!
دالاس تکزاس 2014
داداش! سر به سر مهاجر نذار... مهاجر خستس...
پاسخ
تشکر کنندگان: shadoow ، romance33 ، sepideh jan ، twins ، سیمین راد
(2014-03-07 ساعت 03:34)سی سی نوشته:  
(2014-03-07 ساعت 01:19)piboo نوشته:  من هم كم كم داره ميشه ٦ سال كه نامزد هستم، ديگه واقعا بريدم . امشب خيلي دلم گرفته نميدونم چرا هر چي خدا رو صدا ميزنم جواب نميده دارم فكر ميكنم كه حتما فراموشم كرده ، دوستان برام دعا كنيد خيلي خيلي داغونم
عزیزم، ایشالله به زودی دوری تموم میشه. مطمئنم که هنوزم اگر خوب نگاه کنی یک عالمه کار داری که وقت انجامش قبل از اومدنت به اینجاست. شروعشون کن. مطمئن باش اونجوری زمان خیلی سریع تر از الان میگذره.

من خیلی بعد از اقدامهام با این سایت و بچه های خوبش آشنا شدم. علتش این بود که وقت نداشتم... منم از 5 سال پیش با نامزدم اشنا شدم، 2011 اقدام کردم و دو هفته پیشم اومدم اینجا... خودت میدونی دیگه... ولی هیچی از این مدت نفهمیدم. میدونی همون پایان نامه لعنتی چقدر با بدبختی تموم شد درحالیکه هم دوره ای هام یکسال مونده تا تموم بشه درسشون...

مطمئنن خیلی زود میای اینجا ولی خودتو مشغول کن. هی خودتو واسه اینجا اومدن آماده نکن.زندگیت الان همونجاست. زبان بخون البته هاااا اما همونجا زندگیت رو بکن، یه جوری که وقتی دو سه ماه دیگه ویزات اوم دبه خودت بگی حالا چجوری شش ماهه آماده بشم...

من یکی که خیلی منتظر ویزای تو هستم به خصوص که یک جورایی همسایه هم هستی و وقتی بیای اگر من هنور اینجا باشم با دسته گل میاییم پیشت و دعوتت میکنیم بیای اینجا... اگر زودتر بیای که میتونیم در اکتشافاتمون راجع به دنیای جدید با هم همپا بشیم... چقدر تو این مدت گفتم ای کاش piboo هم با من اومده بود....
سی سی عزیز یکم از کارهای قبل از اومدن که میشه انجام داد بگو تو رو خدا؟
کیسIr1:
ارسال مدارک اواخر دسامبر  2013
دریافت کانفرمیشن نامبر ژانویه2014
اعلام نقص مدرک 30جون  , 30 جولای ارسال مدارک بهins
approve  اول آگست 2014
دریافت کیس نامبر25سپتامبر،سفارت تعیین شده ایروان
مصاحبه 23 مارچ ۲۰۱۵
نقص مدرک
تحویل مدارک خواسته شده در 27 ایپریل،دوباره نقص مدرک
دریافت ویزا 15 می 2015SmileCool
 ورود به آمریکا:اول جولای ۲۰۱۵

آنرا که تویی چاره
بیچاره نخواهد شد
پاسخ
تشکر کنندگان: Fahim3
راستش منم شرایط شما را دارم ..4سالی شده... تازگیا فکرمیکنم مگه زندگی چه ارزشی داره که اینهمه اذیت بشیم. درسته رابطه ماخوبه ولی سختیهای اولش که اینه باقیش را خدارحم کنه...هفته بعد بایدبرم مصاحبه هنوزمدارک راجمع نکردم... راستش از دیدن کیسهائی هم که بیخود رجکت شدن( کیس نامزدی سراغ دارم که پارسال بعد رجکتی بیدلیل مجبور به جدائی شدند...) یا کلیرنسهای طولانی بیشتر میترسم.
من اخیرا برای کانادا اپلای کردم و از شما چه پنهان عصر روز مدیکال هم میرم یک شرکت اروپائی تو دبی مصاحبه شغلی ... خیانتی هرگز در کارنبوده ... ولی بنظرم کیسهای خانوادگی آمریکا عمروزندگی و انرژی رافنامیکنه...اما باید زندگی کرد.. آمریکا برای لاتاریها که بدون هیچ تلاش و انرژی و برنامه قبلی سورپریز شدن ... و پرانرژین طراحی شده... که بازهم مشکلات زیادی داره ...اما کیس خانوادگی... دانشجوئی و ویزای کاری ...دومینوی مشکلاته.. از الان من که بریدم..چه برسه به مشکلات زندگی مشترک اونوری...

(2014-03-07 ساعت 01:19)piboo نوشته:  
(2014-03-07 ساعت 00:11)romantic نوشته:  سلام
6 ساله نامزیدم و 6 ساله از هم دوریم فقط 3 بار همو دیدیم که کلا روی هم میشه 160 روز!!!!!! 6 ساله صبح و عصر با هم تلفنی صحبت میکنیم
واسه نامزدم اونجا خیلی سختر میگذره
این کلیرنس لعنتی هم که تمومی نداره
اندکی پیش تو گفتم سخن دل ***** ترسیدم دل آزرده شوی***** ور نه سخن بسیار است

من هم كم كم داره ميشه ٦ سال كه نامزد هستم، ديگه واقعا بريدم . امشب خيلي دلم گرفته نميدونم چرا هر چي خدا رو صدا ميزنم جواب نميده دارم فكر ميكنم كه حتما فراموشم كرده ، دوستان برام دعا كنيد خيلي خيلي داغونم
پاسخ
تشکر کنندگان: baba manam sanaz ، بازگشت
[quote='maryam1' pid='469083' dateline='1394376371']
راستش منم شرایط شما را دارم ..4سالی شده... تازگیا فکرمیکنم مگه زندگی چه ارزشی داره که اینهمه اذیت بشیم. درسته رابطه ماخوبه ولی سختیهای اولش که اینه باقیش را خدارحم کنه...هفته بعد بایدبرم مصاحبه هنوزمدارک راجمع نکردم... راستش از دیدن کیسهائی هم که بیخود رجکت شدن( کیس نامزدی سراغ دارم که پارسال بعد رجکتی بیدلیل مجبور به جدائی شدند...) یا کلیرنسهای طولانی بیشتر میترسم.
من اخیرا برای کانادا اپلای کردم و از شما چه پنهان عصر روز مدیکال هم میرم یک شرکت اروپائی تو دبی مصاحبه شغلی ... خیانتی هرگز در کارنبوده ... ولی بنظرم کیسهای خانوادگی آمریکا عمروزندگی و انرژی رافنامیکنه...اما باید زندگی کرد.. آمریکا برای لاتاریها که بدون هیچ تلاش و انرژی و برنامه قبلی سورپریز شدن ... و پرانرژین طراحی شده... که بازهم مشکلات زیادی داره ...اما کیس خانوادگی... دانشجوئی و ویزای کاری ...دومینوی مشکلاته.. از الان من که بریدم..چه برسه به مشکلات زندگی

سلام مريم خانم خوش امدى !خانم يه سلامي احوالى كجاي كاري؟!شما كيستون چيه؟امريكايي يا كانادا؟مو نفهميدوم!Tongue من هم ٤سال منتظرم دوستام بعد من ازدواج كردن بچه دارم شدن من هنوووووز...Cool البته من هنوز خودمو زياد بزرگ نميبينم!يعني واسه بچه!!اونروز تولد دعوت بودم گفتم واسم دعا كنين خانمه گفت چه عجله اي دارى !!(ملت ٤سال و كم ميبينن)البته اونا٢سال ميدونن)هر چه قدر دير صاحب مسوليت بشي بهتر!
. واي مردم از خستگي بيشتر از كارگر ما
كار كردم !!خانم انقدر اروم (ما ميگيم متان متان)كار ميكرد كه اخرش ساعت كارش تموم شد يه هال و با نصف اشپزخونه زحمت كشيد تميز كرد!اووف
امضای سانازی كه نام كاربريش شده baba manam sanaz
CR1 ازدواجى
receipt number: 20dec2012
approv : 5dec 2013!!
14jan2014:دريافت كيس نامبر
completed on: 21feb 2014!!
3apr 2014 :گرفتن وقت مصاحبه
20may2014:مصاحبه
سفارت انكارا
ويزاي يك و نيم ضرب 30may!Shy
پاسخ
تشکر کنندگان: kamalir36 ، shadoow ، twins ، romance33 ، sepideh jan
(2014-03-07 ساعت 04:09)rs232 نوشته:  وقتی که بچه بودم مادربزرگم یک قصه برای ما تعریف می کرد که من عاشق آن بودم. قصه مربوط به یک دختر جوانی می شد که توسط یک دیو ربوده شده بود. آن دیو بد سیرت دختر زیبا را دزدید و او را با خودش به درون یک چاه عمیق برد چون آن قدیم ها امکانات نبود و دیوها مجبور بودند که خانه های خودشان را در ته چاه بسازند. دختر که در زمان ربوده شدن در زیر یک درخت سیب ایستاده بود طبق معمول هر روز در آن ساعت با یک پسر جوان و خوش تیپ قرار داشت و منتظر او ایستاده بود. یک پیام اخلاقی این داستان هم همین بود که اگر آدم با یکی یواشکی قرار بگذارد دیو می آید و او را با خودش به ته چاه می برد. خلاصه آن دختر وقتی که توسط دیو ربوده شد و از دست او آویزان بود و هی جیغ و فریاد می کرد به عقلش رسید که گل سرهای زیادی که به سرش بود را بر روی زمین بیندازد و برای آن پسر علامت بگذارد تا او بیاید و او را نجات دهد. من هم از مادربزرگم پرسیدم که مگر آن دختر چند تا گل سر داشت و او هم جواب داد که نگران نباش زیاد داشت. القصه پسر به زیر درخت سیب می رسد و می بیند که دختر نیست. اول فکر می کند که مبادا دختر او را سر کار گذاشته است ولی بعد متوجه شد که او اصلا در ایران زندگی نمی کند و موضوع قصه مال هزاران سال پیش است و مکان آن هم افسانه ای است بنابراین نگران دختر شد. سپس به دور و برش نگاه کرد و متوجه گل سرهای دختر شد که به روی زمین افتاده بود. او آن گل سرها را تعقیب کرد و رفت و رفت تا رسید به دهانه یک چاه بزرگ که درونش کاملا تاریک و سیاه بود. پسر زنگ زد به دوستش نه ببخشید آن زمان که موبایل نبود پسر سوار اسبش شد و به تاخت به ده برگشت و یک طناب دراز برداشت و به نوکرش هم گفت که بر ترک اسب بنشیند. ظاهرا آن پسر وضعش خوب بود که نوکر داشت بله دیگر اگرنه آن دختر عمرا در زیر دخت با او قرار می گذاشت. به هر حال آن دو به سر چاه می رسند و آن پسر یک سر طناب را به کمر نوکرش گره می زند و می گوید من تو را به ته چاه می فرستم که ببینی چه خبر است. بعد از این که نوکر به اواسط چاه رسید شروع کرد به داد و بیداد که آی سوختم آی سوختم من را بکش بالا. پسر او را سریع بالا کشید و گفت چه شد؟ نوکر گفت ای به قربانتان بگردم آن پایین در چاه جهنمی بر پا است که نگو و نپرس. چنان داغ است که آدم به یاد آتش جهنم می افتد. پسر می گوید بیا بالا ببینم و سپس سر طناب را به دور کمر خودش بست و گفت من را به پایین چاه بفرست. نوکر گفت ای آقا بی خیال شو این همه دختر حالا گیر دادی به آن یکی که ته چاه هست و اصلا معلوم نیست زنده باشد؟ چون آن پایین خانه دیو است حتما تا حالا او را خورده است. پسر گفت حرف زیادی نباشد و من را به ته چاه بفرست. بعد به نوکر گفت اگر من داد و بیداد کردم و گفتم که من را بالا بکش تو به حرفم گوش نکن و من را همچنان به ته چاه بفرست. نوکر گفت آخر آقا من که نمی توانم حرف شما را گوش نکنم اگر شما بگویی که من شما را بالا بکشم مجبورم که اطاعت کنم. پسر گفت همین که گفتم از الآن به بعد وقتی که من را به ته چاه می فرستی اصلا به حرف من گوش نکن و حتی اگر گفتم که دارم می میرم تو اعتنایی نکن و من را به پایین بفرست. نوکر غرغر کنان گفت که باشد حالا که می خواهید خودتان را به خاطر یک دختر نفله کنید حرفی نیست. خلاصه نوکر طناب را به کمر پسر بست و او را به درون چاه فرستاد. همین که پسر در چاه پایین تر می رفت هوا داغ تر و داغ تر می شد و مثل این بود که او را در یک تنور روشن گذاشته بودند. دیگر نفسش در نمی آمد و داشت از درون گر می گرفت. خیلی مقاومت کرد ولی بالاخره طاقت نیاورد و شروع کرد به داد و بیداد و التماس کردن به نوکر که تو را به خدا من را بالا بکش. غلط کردم به حضرت عباس اشتباه کردم. جان مادرت من را بکش بالا. ولی نوکر می دانست که نباید به این ناله ها و فریادها گوش کند و باید همچنان او را به پایین بفرستد. خلاصه وقتی که پسر به ته چاه رسید تقریبا بیهوش بود ولی بعد به هوش آمد و دید که یک تونل زیرزمینی وجود دارد و وقتی چراغ قوه را روشن کرد نه ببخشید مشعل را روشن کرد دید که گل سر های آن دختر در امتداد تونل ریخته شده است.
حالا دیگر به بقیه داستان کاری ندارم ولی همیشه وقتی که در مهاجرت سختی می کشیدم به یاد این قصه می افتادم و به خودم می گفتم که من الآن همان پسره هستم که درون چاه دارم فریاد می کشم و ناله می کنم ولی چون قبل از مهاجرت به خودم گفته ام که سختی ها را تحمل می کنم پس باید ادامه بدهم و به ته چاه برسم. البته زیاد ربطی هم ندارد همین جوری یک قصه ای گفتم که حوصله تان سر نرود. بقیه اش را هم اگر خواستید بعدا برایتان می گویم!
آرش جان باقی داستان چی شد منم واسه بچه هام تعریف کنم
پاسخ
تشکر کنندگان: sepideh jan ، بازگشت




کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان